تبليغاتX
می توان همچون عروسک های کوکی بود..

زندگي پس از طلاق

 

بعد از جدائي از پرويز براي فروغ موقعيتي پيش آمد تا به خارج

 

سفر كند اما دغد غه هاي حاصل از دلبستگي به پسرش و رنج

 

دوري از او آزارش مي داد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 87/06/03ساعت 0:45 توسط عروسک کوکی |


 فروغ و شعر

 

 

به خاطر دلبستگي به شعر از زندگيش.. از فرزندش جدا شده بود و

 

اكنون شعر براي او جفتي ديگر بود.

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 87/05/31ساعت 23:52 توسط عروسک کوکی |


چندي نپائيد كه فروغ بار ديگر به تهران برگشت. به نظر مي رسيد

 

كه اختلافاتي او و شوهرش را به دوري از هم واداشته است . تولد

 

پسري به نام  كاميار نيز نه تنها نتوانست اين اختلافات را كمتر كند

 

بلكه آنها را گسترده تر ساخت.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 87/05/27ساعت 14:25 توسط عروسک کوکی |


ازدواج

 

در همان هنگام كه در دبيرستان درس مي خواند (1329) و 16

 

سال بيشتر نداشت ناگهان ازدواج كرد .

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 87/05/18ساعت 13:47 توسط عروسک کوکی |


فرو غ در نوجواني و جواني

 

 

 

            فروغ پا به دبيرستان گذاشت.دبيرستان خسرو خاور.او به سبب آنكه

 

            پدرش دوستدار شعر بود كم كم به خواندن شعر رغبت پيدا كرده بود

             

            اما در اين زمان خواندن شعر را با سرعت و حجمي بيشتر ادامه داد

 

            و كم كم لحظه هاي سرودن به سراغش آمد.

 

          


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 87/05/06ساعت 15:42 توسط عروسک کوکی |


                            

فروغ در قلمرو شعر و زندگي

 

 

 

بزرگ بود

 

و از اهالي امروز بود

 

و با تمام افق هاي باز نسبت داشت

 

و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد

 

               هر چند فروغ گفته است: (( حرف زدن در مورد زندگي شخصي به نظر من

 

يك كار خيلي خسته كننده و بي فايده اي است. اين يك واقعيت است كه هر آدم كه به دنيا

 

مي آيد  بالاخره يك تاريخ تولدي دارد ... اهل شهر يا دهي است... توي مدرسه اي درس

 

خوانده... يك مشت اتفاقات خيلي معمولي و قراردادي توي زندگيش اتفاق افتاده كه براي

 

همه مي افتد.. مثل توي حوض افتادن دوره بچگي يا مثلا  تقلب كردن دوره ي مدرسه...

 

عاشق شدن دوره ي جواني...عروسي كردن و از اين جور چيزها))

 

اما شناخت فراز و نشيب هر شاعر امري لازم است.مخصوصا شاعر امروز كه جاي پاي

 

لحظات زندگي  شخصي اش در اشعارش كم نيست بلكه زياد هم هست. از اين رو شناخت

 

لحظه لحظه ي زند گاني شاعر امروز  -  ( مخصوصا شاعري چون فروغ كه  در همه ي 

 

لحظات زندگيش شاعر بود –) بسيار لازم مي نمايد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 87/05/04ساعت 0:59 توسط عروسک کوکی |


شب و هوس

 

 

در انتظار خوابم و صد افسوس

 

 

خوابم به چشم باز نمي آيد

 

 

اندوهگين و غمزده مي گويم

 

 

شايد ز روي ناز نمي آيد

 

...

 

چون سايه گشته خواب و نمي افتد

 

 

در دامهاي روشن چشمانم

 

 

مي خواند آن نهفته ي نا معلوم

 

 

در ضربه هاي نبض پريشانم

 

...

 

 

مغروق اين جواني معصوم

 

 

مغروق لحظه هاي فراموشي

 

 

مغروق اين سلام نوازشبار

 

 

در بوسه و نگار و همآغوشي

 

...

 

ميخواهمش در اين شب تنهائي

 

 

با ديدگان گمشده در ديدار

 

 

با درد..درد ساكت زيبائي

 

 

سرشار از تمامي خود سرشار

 

...

 

ميخواهمش كه بفشردم بر خويش

 

 

بر خويش بفشرد من شيدا را

 

 

بر هستيم بپيچد..بپيچد سخت

 

 

آن بازوان گرم و توانا را

 

...

 

در لابلاي گردن و موهايم

 

 

گردش كند نسيم نفسهايش

 

 

نوشد..بنوشدم كه بپيوندم

 

 

با رود تلخ خويش به دريايش

 

...

 

وحشي و داغ و پر عطش و لرزان

 

 

چون شعله هاي سركش بازيكر

 

 

در گيردم..به همهمه در گيرد

 

 

خاكسترم بماند در بستر

 

...

 

در آسمان روشن چشمانش

 

 

بينم ستاره هاي تمنا را

 

 

در بوسه هاي پر شررش جويم

 

 

لذات آتشين هوسها را

 

...

 

ميخواهمش دريغا .. ميخواهم

 

 

ميخواهمش به تيره به تنهائي

 

 

ميخوانمش به گريه...به بينائي

 

 

ميخوانمش به صبر..شكيبائي

 

...

 

لب تشنه ميدود نگاهم هر دم

 

 

در حفره هاي شب..شب بي پايان

 

 

او..آن پرنده..شايد مي گريد

 

 

بر بام يك ستاره سرگردان

 

 

 

 

+ نوشته شده در 87/04/30ساعت 1:30 توسط عروسک کوکی |


                                

 

آئینه ی شکسته

 

 

دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز

 

 بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم

 

در آئینه بر صورت خود خیره شدم باز

 

بند از سر گیسویم آهسته گشودم

 

...

 

عطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم

 

چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم

 

افشان کردم زلفم را بر سر شانه

 

در کنج لبم خالی آهسته نشاندم

 

...

 

گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست

 

تا مات شود زین همه افسونگری و ناز

 

چون پیرهن سبز ببیند به تن من

 

با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز

 

...

 

او نیست که در مردمک چشم سیاهم

 

تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند

 

این گیسوی افشان به چه کار آیدم امشب

 

کو پنجه ی او تا که در آن خانه گزیند

 

...

 

او نيست  كه بويد چو در آغوش من افتد

 

ديوانه صفت عطر دلاويز تنم را

 

اي آئينه مردم من از اين حسرت و افسوس

 

او نيست كه بر سينه فشارد بدنم را

 

...

 

من خیره به آئینه و او گوش به من داشت

 

گفتم که چسان حل کنی این مشکل ما را

 

بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش

 

ای زن چه بگویم که شکستی دل ما را

 

 

 

 

+ نوشته شده در 87/04/03ساعت 1:36 توسط عروسک کوکی |


       

 

حسرت

 

از من رميده اي و من ساده دل هنوز

 

 

بي مهري و جفاي تو را باور نميكنم

 

 

دل را چنان به مهر تو بستم كه بعد از اين

 

 

ديگر هواي دلبر ديگر نمي كنم

 

...

 

رفتي و با تو رفت مرا شادي و اميد

 

 

ديگر چگونه عشق تو را آرزو كنم؟

 

 

ديگر چگونه مستي يك بوسه ي ترا

 

 

در اين سكوت تلخ و سيه جستجو كنم؟

 

...

 

ياد آر  آن زن..آن زن ديوانه را كه خفت

 

 

يك شب به روي سينه ي تو  مست عشق و ناز

 

 

لرزيد بر لبان عطش كرده اش هوس

 

 

خنديد در نگاه گريزنده اش نياز

 

...

 

لبهاي تشنه اش به لبت داغ.. بوسه زد

 

 

افسانه هاي شوق ترا گفت با نگاه

 

 

پيچيد همچو شاخه ي پيچك به پيكرت

 

 

آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه

 

...

 

هر قصه اي ز عشق كه خواندي به گوش او

 

 

در دل سپرد و هيچ ز خاطر نبرده است

 

 

دردا دگر چه مانده از آن شب..شب شگفت

 

 

آن شاخه خشك گشته و آن باغ مرده است

 

...

 

با آنكه رفته اي و مرا برده اي ز    ياد

 

 

ميخواهمت هنوز و به جان دوست دارمت

 

 

اي مرد ..  اي فريب مجسم بيا كه باز

 

 

بر سينه ي پر آتش خود ميفشارمت

 

+ نوشته شده در 87/03/24ساعت 1:19 توسط عروسک کوکی |


        

 

شراب و خون

 

 

نيست ياري تا بگويم راز خويش

 

 

ناله پنهان كرده ام در ساز خويش

 

 

چنگ اندوهم...خدا را زخمه اي

 

 

زخمه اي تا بر كشم آواز خويش

 

....

 

بر لبانم قفل خاموشي زدم

 

 

با كليدي آشنا بازش كنيد

 

 

كودك دل رنجه ي دست جفاست

 

 

با سر انگشت وفا نازش كنيد

 

....

 

پر كن اين پيمانه را اي همنفس

 

 

پر كن اين پيمانه را از خون او

 

 

مست مستم كن چنان كز شور   مي

 

 

باز گويم قصه ي افسون او

 

....

 

رنگ چشمش را چه ميپرسي ز من

 

 

رنگ چشمش كي مرا  پابند كرد

 

 

آتشي كز ديدگانش سر كشيد

 

 

اين دل ديوانه را در بند كرد

 

...

 

از لبانش كي نشان دارم به جان

 

 

جز شرار بوسه هاي دلنشين

 

 

بر تنم كي مانده از او يادگار

 

 

جز فشار بازوان آهنين

 

...

 

من چه مي دانم سر انگشتش چه كرد

 

 

در ميان خرمن گيسوي من

 

 

آنقدر دانم كه اين آشفتگي

 

 

زان سبب افتاده اندر موي من

 

...

 

آتش شد و بر دل و جانم گرفت

 

 

راهزن شد راه ايمانم گرفت

 

 

رفته بود از دست من دامان صبر

 

 

چون  ز  پا افتادم آسانم گرفت

 

...

 

گم شدم در پهنه ي صحراي عشق

 

 

در شبي چون چهره ي بختم سياه

 

 

ناگهان بي آنكه بتوانم گريخت

 

 

بر سرم باريد باران گناه

 

...

 

مست بودم ..مست عشق ومست ناز

 

 

مردي آمد قلب سنگم را ربود

 

 

بس كه رنجم داد و لذت دادمش

 

 

ترك او كردم..چه ميدانم كه بود

 

...

 

مستيم از سر پريد..اي همنفس

 

 

بار ديگر پر كن اين پيمانه را

 

 

خون بده..خون دل آن خود پرست

 

 

تا به پايان آرم  اين افسانه را

 

 

+ نوشته شده در 87/03/20ساعت 1:36 توسط عروسک کوکی |


        

   

 

هديه

 

 

 من از نهايت شب حرف مي زنم