|
تمام روز در آينه گريه مي كردم و
از تنگنای محبس تاریکی از منجلاب تیره ی این دنیا بانگ پر از نیاز مرا بشنو آه ای خدای قادر بی همتا ... یکدم ز گرد پیکر من بشکاف بشکاف این حجاب سیاهی را شاید درون سینه ی من بینی این مایه ی گناه و تباهی را ... دل نیست این دلی که به من دادی در خون طپیده..آه رهایش کن یا خالی از هوی و هوس دارش یا پایبند مهر و وفایش کن ... تنها نو آگهی و تو میدانی اسرار آن خطای نخستین را تنها تو قادری که ببخشائی بر روح من صفای نخستین را ... آه..ای خدا چگونه ترا گویم کز جسم خویش خسته و بیزارم هر شب بر آستان جلالت گوئی امید جسم دگر دارم ... از دیدگان روشن من بستان شوق بسوی غیر دویدن را لطفی کن ای خدا و بیاموزش از برق چشم غیر رمیدن را ... عشقی به من بده که مرا سازد همچون فرشتگان بهشت تو یاری به من بده که در او بینم یک گوشه از صفای سرشت تو را ... یکشب ز لوح خاطر من بزدای تصویر عشق و نقش فریبش را خواهم به انتقام جفا کاری در عشق تازه فتح رقیبش را ... آه ای خدا که دست توانایت بنیان نهاده عالم هستی را بنمای روی و از دل من بستان شوق گناه و نفس پرستی را ... راضی مشو که بنده ی نا چیزی عاصی شود به غیر تو روی آرد راضی مشو که سیل سرشکش را در پای جام باده فرو ریزد ... از تنگنای محبس تاریکی از منجلاب تیره ی این دنیا بانگ پر از نیاز مرا بشنو آه ای خدای قادر بی همتا
گمگشته من به مردی وفا نمودم واو پشت پا زد به عشق و امیدم هر چه دادم به او حلالش باد غیر از آن دل که مفت بخشیدم ... دل من کودکی سبکسر بود خود ندانم چگونه رامش کرد او که میگفت دوستش دارم پس چرا زهرغم به جامش کرد ... باز هم در نگاه خاموشم قصه های نگفته ای دارم باز هم چون به تن کنم جامه فتنه های نهفته ای دارم ... باز هم می توان به گیسویم چنگی از روی عشق و مستی زد باز هم میتوان در آغوشم پشت پا بر جهان هستی زد ... باز هم میدود به دنبالم دیدگانی پر از امید ونیاز باز هم با هزار خواهش گنگ میدهند به سوی خویش آواز ... باز هم دارم آنچه را که شبی ریختم چون شراب در کامش دارم آن سینه را که میگفت تکیه گاهیست بهر آلامش ... آنچه دادم به او مرا غم نیست حسرت و اضطراب و ماتم نیست غیر از آن دل که مفت بخشیدم به خدا چیز دیگرم کم نیست ... کو دلم ..کو دلی که برد و نداد غارتم کرده داد می خواهم دل خونین مرا چکار آید دلی آزاد و شاد می خواهم ... دگرم آرزوی عشقی نیست بیدلان را چه آرزو باشد دل اگر بود باز می نالید که هنوزم نظر به او باشد ... او که از من برید و ترکم کرد پس چرا پس نداد آن دل را وای بر من که مفت بخشیدم دل آشفته حال غافل را
دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت ای دختر بهار حسد می برم به تو عطر وگل و ترانه و سرمستی ترا با هرچه طالبی به خدا می خرم زتو … بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای باناز می گشود دو چشمان بسته را می شست کاکلی به لب آب نقره فام آن بال های نازک زیبای خسته را …. خورشید خنده کرد وز امواج خنده اش بر چهر روز روشنی دلکشی دوید موجي سبک خزید و نسیمی به گوش او رازی سرود و موج بنرمی از او رمید … خندید باغبان که سرانجام شد بهار دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار ای بس بهار ها که بهاری نداشتم … خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان گوئی میان مجمری از خون نشسته بود میرفت روز و خیره در اندیشه ای غریب دختر کنار پنجره محزون نشسته بود
افسانه ي تلخ نه اميدي كه بر آن خوش كنم دل نه پيغامي.. نه پيك آشنائي نه در چشمي نگاه فتنه سازي نه آهنگ پر از موج صدائي ... ز شهر نور و عشق و درد وظلمت سحر گاهي زني دامن كشان رفت پريشان مرغ ره گم كرده اي بود كه زار و خسته سوي آشيان رفت ... كجا كس در قفايش اشك غم ريخت كجا كس با زبانش آشنا بود ندانستند اين بيگانه مردم كه بانگ او طنين ناله ها بود ... به چشمي خيره شد شايد بيابد نهانگاه اميد و آرزو را دريغا آن دو چشم آتش افروز به دامان گنه افكند او را ... به او جز از هوس چيزي نگفتند در او جز جلوه ي ظاهر نديدند به هر جا رفت در گوشش سرودند كه زن را بهر عشرت آفريدند ... شبي در دامني افتاد و ناليد مرو..بگذار در اين واپسين دم ز ديدارت دلم سيراب گردد شبح پنهان شد و در خورد بر هم ... چرا اميد بر عشقي عبث بست؟ چرا در بستر آغوش او خفت؟ چرا راز دل ديوانه اش را به گوش عاشقي بيگانه خو گفت؟ ... چرا؟...او شبنم پاكيزه اي بود كه در دامان گل خورشيد افتاد سحر گاهي چو خورشيدش بر آمد به كام تشنه اش لغزيد و جان داد ... به جامي باده ي شور افكني بود كه در عشق لباني تشنه ميسوخت چو ميامد ز ره پيمانه نوشي به قلب جام از شادي ميافروخت ... شبي نا گه سر آمد انتظارش لبش در كام سوزاني هوس ريخت چرا آن مرد بر جانش غضب كرد؟ چرا بر ذره هاي جامش آويخت؟ ... كنون اين او و اين خاموشي سرد نه پيغامي.. نه پيك آشنائي نه در چشمي نگاه فتنه سازي نه آهنگ پر از موج صدائي
بيش از اينها..آه..آري بيش از اينها ميتوان خاموش ماند ميتوان ساعات طولاني با نگاهي چون نگاه مردگان.. ثابت خيره شد در دود يك سيگار خيره شد در شكل يك فنجان در گلي بيرنگ بر قالي در خطي موهوم بر ديوار ميتوان با پنجه هاي خشك پرده را يكسو كشيد و ديد در ميان كوچه باران تند ميبارد كودكي با بادبادكهاي رنگينش ايستاده زير يك طاقي گاري فرسوده اي ميدان خالي را با شتابي پر هياهو ترك ميگويد ميتوان بر جاي باقي ماند در كنار پرده..اما كور..اما كر ميتوان فرياد زد با صدائي سخت كاذب..سخت بيگانه ((دوست ميدارم)) ميتوان در بازوان چيره ي يك مرد ماده اي زيبا و سالم بود با تني چون سفره ي چرمين با دو پستان درشت سخت مينوان در بستر يك مست.. يك ديوانه.. يك ولگرد عصمت يك عشق را آلود ميتوان با زيركي تحقير كرد هر معماي شگفتي را ميتوان تنها به حل جدولي پرداخت ميتوان تنها به كشف پاسخي بيهوده دلخوش ساخت پاسخي بيهوده..آري پنج يا شش حرف ميتوان يك عمر زانو زد با سري افكنده..در پاي ضريحي سرد ميتوان در گور مجهولي خدا را ديد ميتوان با سكه اي نا چيز ايمان يافت ميتوان در حجره هاي مسجدي پوسيد چون زيارتنامه خواني پير ميتوان چون صفر در تفريق و جمع و ضرب حاصلي پيوسته يكسان داشت ميتوان چشم ترا در پيله ي قهرش دكمه ي بيرنگ كفش كهنه اي پنداشت ميتوان چون آب در گودال خود خشكيد ميتوان زيبائي يك لحظه را با شرم مثل يك عكس سياه مضحك فوري در ته صندوق مخفي كرد ميتوان در قاب خالي مانده ي يك روز نقش يك محكوم.. يا مغلوب.. يا مصلوب را آويخت ميتوان با صورتكها رخنه ي ديوار را پوشاند ميتوان با نقش هائي پوچ تر آميخت ميتوان همچون عروسك هاي كوكي بود با دو چشم شيشه اي دنياي خود را ديد ميتوان در جعبه اي ماهوت با تني انباشته از كاه سالها در لابلاي تور و پولك خفت ميتوان با هر فشار هرزه ي دستي بي سبب فرياد كرد و گفت: ((آه من بسيار خوشبختم)) فروغ فرخ زاد
عکسی از مزار فروغ فرخ زاد
ترس شب تیره و ره دراز و من حیران فانوس گرفته او به راه من بر شعله ی بی شکیب فانوسش وحشت زده می دود نگاه من ... بر ما چه گذشت؟کس چه می داند در بستر سبزه های تر دامان گوئی که لبش به گردنم آویخت الماس هزار بوسه ی سوزان ... بر ما چه گذشت؟کس چه می داند من او شدم..او خروش دریاها من بوته ی وحشی نیازی گرم او زمزمه ی نسیم صحراها ... من تشنه میان بازوان او همچون علفی ز شوق روئیدم تا عطر شکوفه های لرزان را در جام شب شکفته نوشیدم ... باران ستاره ریخت بر مویم از شاخه ی تک درخت خاموشی در بستر سبزه های تر دامان من ماندم و شعله های آغوشی ... میترسم از این نسیم بی پروا گر با تنم اینچنین در آویزد ترسم که ز پیکرم میان جمع عطر علف فشرده برخیزد
نمي دانم چه ميخواهم خدايا به دنبال چه مي گردم شب وروز چه مي جويد نگاه خسته ي من چرا افسرده است اين قلب پر سوز ز جمع آشنايان مي گريزم به كنجي مي خزم آرام و خاموش نگاهم غوطه ور در تيره گيها به بيمار دل خود مي دهم گوش گريزانم از اين مردم كه با من به ظاهر يكدل و يكرنگ هستند ولي در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پيرايه بستند از اين مردم كه تا شعرم شنيدند برويم چون گلي خوشبو شكفتند ولي آندم كه در خلوت نشستند مرا ديوانه اي بد نام گفتند دل من اي دل ديوانه ي من كه مي سوزي از اين بيگانگي ها مكن ديگر ز دست غير فرياد خدا را..بس كن اين ديوانگي ها
|
About![]()
میان پنجره و دیدن
Home
|