|
حسرت از من رميده اي و من ساده دل هنوز بي مهري و جفاي تو را باور نميكنم دل را چنان به مهر تو بستم كه بعد از اين ديگر هواي دلبر ديگر نمي كنم ... رفتي و با تو رفت مرا شادي و اميد ديگر چگونه عشق تو را آرزو كنم؟ ديگر چگونه مستي يك بوسه ي ترا در اين سكوت تلخ و سيه جستجو كنم؟ ... ياد آر آن زن..آن زن ديوانه را كه خفت يك شب به روي سينه ي تو مست عشق و ناز لرزيد بر لبان عطش كرده اش هوس خنديد در نگاه گريزنده اش نياز ... لبهاي تشنه اش به لبت داغ.. بوسه زد افسانه هاي شوق ترا گفت با نگاه پيچيد همچو شاخه ي پيچك به پيكرت آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه ... هر قصه اي ز عشق كه خواندي به گوش او در دل سپرد و هيچ ز خاطر نبرده است دردا دگر چه مانده از آن شب..شب شگفت آن شاخه خشك گشته و آن باغ مرده است ... با آنكه رفته اي و مرا برده اي ز ياد ميخواهمت هنوز و به جان دوست دارمت اي مرد .. اي فريب مجسم بيا كه باز بر سينه ي پر آتش خود ميفشارمت
شراب و خون نيست ياري تا بگويم راز خويش ناله پنهان كرده ام در ساز خويش چنگ اندوهم...خدا را زخمه اي زخمه اي تا بر كشم آواز خويش .... بر لبانم قفل خاموشي زدم با كليدي آشنا بازش كنيد كودك دل رنجه ي دست جفاست با سر انگشت وفا نازش كنيد .... پر كن اين پيمانه را اي همنفس پر كن اين پيمانه را از خون او مست مستم كن چنان كز شور مي باز گويم قصه ي افسون او .... رنگ چشمش را چه ميپرسي ز من رنگ چشمش كي مرا پابند كرد آتشي كز ديدگانش سر كشيد اين دل ديوانه را در بند كرد ... از لبانش كي نشان دارم به جان جز شرار بوسه هاي دلنشين بر تنم كي مانده از او يادگار جز فشار بازوان آهنين ... من چه مي دانم سر انگشتش چه كرد در ميان خرمن گيسوي من آنقدر دانم كه اين آشفتگي زان سبب افتاده اندر موي من ... آتش شد و بر دل و جانم گرفت راهزن شد راه ايمانم گرفت رفته بود از دست من دامان صبر چون ز پا افتادم آسانم گرفت ... گم شدم در پهنه ي صحراي عشق در شبي چون چهره ي بختم سياه ناگهان بي آنكه بتوانم گريخت بر سرم باريد باران گناه ... مست بودم ..مست عشق ومست ناز مردي آمد قلب سنگم را ربود بس كه رنجم داد و لذت دادمش ترك او كردم..چه ميدانم كه بود ... مستيم از سر پريد..اي همنفس بار ديگر پر كن اين پيمانه را خون بده..خون دل آن خود پرست تا به پايان آرم اين افسانه را
هديه من از نهايت شب حرف مي زنم من از نهايت تاريكي و از نهايت شب حرف مي زنم خانه من آمدي اگر به من اي مهربان چراغ بيار براي ويك دريچه كه از آن به ازدحام كوچه ي خوشبخت بنگرم
دخترک خنده کنان گفت که چيست راز این حلقهء زر راز این حلقه که انگشت مرا این چنین تنگ گرفته است به بر …. راز این حلقه که در چهری او این همه تابش و رخشندگی است مرد حیران شد و گفت: حلقهء خوشبختی است، حلقه زندگی است …. همه گفتند: مبارک باشد دختر گفت: دریغا که مرا باز در معنی آن شک باشد … سال ها رفت و شبی زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر دید در نقش فرزندی او روز های که به امید وفای شوهر به هدر رفته،هدر …. زن پریشان شد ونالید که وای وای، این حلقه که در چهری او باز هم تابش و رخشندگی است حلقه بردگی و بندگی است
نغمه درد در مني و اين همه زمن جدا با مني وديده ات بسوي غير بهرمن نمانده راه گفت وگو تو نشسته گرم گفتگوي غير … غرق غم دلم به سينه مي تپد با تو بيقرارم وبي تو بي قرار واي ازآن دمي كه بي خبر زمن بر كشي تو رخت خويش از اين ديار … سايه ي توام بهر كجا روي سر نهادم به زير پاي تو چون تو در جهان نجسته ام هنوز تا كه بر گزينمش بجاي تو … شادي وغم مني به حيرتم خواهم از تو...در تو آورم پناه موج وحشيم كه بي خبر زخويش گشته ام اسير جذبه هاي ماه … گفتي از تو بگسلم...دريغ و درد رشته ي وفا مگر گسستني است؟ بگسلم ز خويش و از تو نگسلم عهدعاشقان مگر شكستني است؟ … ديدمت شبي،بخواب و سر خوشم وه...مگر به خواب ها ببينمت غنچه نيستي كه مست اشتياق خيزم و ز شاخه ها بچينمت … شعله مي كشد به ظلمت شبم آتش كبود ديدگان تو ره مبند... بلكه ره برم بشوق در سراچه غم نهان تو |
About![]()
میان پنجره و دیدن
Home
|