|
مي ترسم پسرم را نبينم و بميرم و اين خيلي وحشتناك تر است )) فروغ : (( مي دانم اولين كسي كه در فاميل ما مي ميرد من هستم)) سرانجام روز پاياني زندگاني فروغ در بهمن هزار و سيصد و چهل و پنج فرا رسيد. پدر فروغ: (( روز آخر با هم ناهار خورديم. ساعت 3 من برخاستم تا به سر كار بروم . خواستم تا او را هم برسانم . گفت : شما آنقدر آهسته مي رانيد كه حوصله ام سر مي رود . بعد با ماشيني كه از استوديو دنبالش فرستاذه بودند رفت.)) فروغ شيفته ي سرعت بود . در 3 بعد از ظهر دوشنبه 24بهمن 1345 فروغ با سرعت به استوديو مي رفت . فروغ بچه ها را بسيار دوست داشت. آخر هم جان خود را براي بچه ها داد . وقتي ديد ماشين دبستان شهريار قلهك جلوي او پيچيد براي جلو گيري از تصادف به راست راند و از جاده منحرف شد . تنها لبخند يك كودك كه از مرگ رسته بود براي او كافي بود. با وجود منحرف شدن ماشين از جاده باز هم تصادف كرد ولي شدت ضربه در حدي نبود كه به بچه ها آسيبي برسد. با اين حال سر فروغ در اثر ترمز شديدي كه كرده بود به شيشه ي جلوي جيپ خورد و بيني او از وسط پاره شد . ضربه به حدي بود كه در اتومبيل باز شد و فروغ و پيشخدمت استوديو از ماشين بيرون افتادند و سر فروغ به در ماشين گرفت و گوش چپ او آسيب ديد طوري كه مي خواست جدا جدا شود. آنگاه فروغ با سر به جدول خيابان خورد و سرش شكست. او را به بيمارستان بردند اما افسوس كه ديگر كار از كار گذشته بود. ايمان بياوريم به آغاز فصلي سرد ايمان بياوريم به ويرانه هاي باغهاي تخيل به داس هاي واژگون شده ي بيكار و دانه هاي زنداني نگاه كن كه چه برفي مي بارد..... شايد حقيقت آن دو دست جوان بود آن دو دست جوان كه زير بارش يكريز برف مدفون شد... جلوي گورستان ظهيرالدوله همه چيز گواه بر اين بود كه قصه پايان يافته است. همه با بهت و حيرت در انتظارند كه ببينند او چگونه چال مي شود و بشنوند صداي بيل ها را و خاك ها را... ساعت 9 صبح جنازه را تحويل گرفته اند تا بشورند و تا 10 به گورستان بياورند . اما 11 است و از فروغ خبري نيست. همه جا صحبت از اوست...از او...از مرگ زود هنگام او... داخل گورستان دوتا گوركن مشغول كندن گور هستند. پاي گور انجوي شيرازي ... صادق چوبك و عده اي ديگر ايستاده اند . ساعت 11:45 دقيقه است كه آمبولانس سفيدي غرق در گل به خيابان گورستان نزديك مي شود . زمزمه ها و اشكها باز جاري مي شوند تابوت را از آمبولانس بيرون مي كشند . او به لطافت شعرش در زير طاقه ي شال ترمه خفته است . احمد شاملو .. سياوش كسرائي..مهدي اخوان ثالث..وهوشنگ ابتهاج و چندي ديگر تابوت او را بر دوش مي گيرند . باران شروع مي شود و اشكها هم... پوران خواهر او مادر و پوران جنازه پاي گور بر زمين گذاشته مي شود.كار گور كن ها تمام مي شود . فروغ در انتظار وداع است . بر آمدگي دستهايش و و بعد پاهايش را مي شود از زير طاقه ي شال ترمه تشخيص داد.صداي گوركن ها بلند مي شود و بعد صداي صلوات و حمل فروغ به سوي گور. بارن چند لحظه قطع مي شود. آنقدري كه شال ترمه را از روي او بر مي دارند و آنگاه برف مي بارد.. برفي سپيد تر از كفن فروغ بر دو دست جوانش مي بارد ... مادرش فرياد مي كشد : (( فروغ جان تو برف دوست داشتي اين هم برف. )) او را كه سپيد پوشيده است آرام بر گور مي نهند . سياوش كسرائي شعري مي خواند و صداي او با صداي ريزش خاكها بر پيكر فروغ در هم آميخته است . برف امان نمي دهد . صدا يكيست و نه بيش. صداي خاك خاك خاك.............. ساعت يك است و تاج هاي گل يكي يكي بر روي گور قرار مي گيرند.اينجا منزل همه ي سوختگانيست كه به مقصودي ره سپرده اند و اين نگين كه در خاك نشانده اند بيش از ديگران مجهول و مظلوم مانده است.اما تا زمانه هست او جاودانه است جاودانه...........
|
About![]()
میان پنجره و دیدن
Home
|